وقتی اینو میخوندم، برام جالب بود. مطمئنا عاشقش بودم که اینا از مغزم تراوش کرده و بدجور هم مستش بودم، چرا که واقعا گفتن اینا حال عاشق میخواد و اینجوری نیست که همینجوری این کلمات بیات تو مغزت!
با وجود همه ی اینها، میخواستم این متن، اینجا باشه...
با وجود اینکه باید به آخرین جمله ش این رو اضافه کنم(بعد از هفت ماه): با وجود تمومی خاطرات خوب و راه هایی که با هم و بی هم، به خاطر هم رفتیم، با وجود اینکه همیشه از صمیم قلب دوستت داشتم و با وجود اینکه نمیدونم این خاطرات همچنان تا آخر عمرم اینجوری باهام میمونن یا نه، و با وجود اینکه میخواستم از خیلیا دلخور باشم و البته بودم ولی دیگه نمیخوام از کسی دلخور باشم، و با وجود تمامی عشق قابل احترامی که داشتیم و تمومی رویاهامون، خداحافظ... امیدوارم بتونیم همو درک کنیم. خداحافظ!
.
به راستی که آدمی را خیال، چه خوش باشد و همان خیال را به عیون خویش دیدن، چه خوشتر!
چه خوش، هر بار در اغمای خیالت غلتیدم، و چه خوشتر در آغوش راستینت، خندیدم...
مرا همه ی زندگانی، امید به بوسه ای بود، چه خوش از تو، آن همه امید چیدم...
چه زیبا و دلفریب، ناز میکردی همه عمر،
ولی وای!وای بر آن روزی که از نزدیک، آن همه ناز میدیدم...
جان من؛
یادم نرود هرگز آن لحظه هایی که لب باز می نمودی تا برایم از زندگی دم بزنی، لیکن مرا سر سه راه عشق، سرگردان مینمودی، که به صدای زیبایت گوش بنوازم، یا به آن صورت زیبا خیره شوم، یا نه، دوباره لبخندت را در ذهن ضبط کنم...
کاش در آن لحظه، سه نفر بودم، هر کدام جداگانه کار خویش را میکرد، یا نه، کاش چهار نفر بودم، بالاخره یکی هم باید می بود که از بقیه بازخورد بگیرد و قربان صدقه ات برود...
به راستی، آن همه چشم، لب،دهان، گونه، زیبایی، دست و ... و... کافی نبود؟! حال بوی زلفت را که چشیده ام، کجا پنهان کنم؟ مگر این همه خاطرات، این قدر خوشی را به کجای دل میتوان سپرد؟! که این بوی ذخیره شده در من، خودش یکی را جداگانه میخواهد که هر بار به یاد خویش آورد، لذت ببرد و باز فدایت شوم را بخواند.
آنقدر میخواهمت، آنقدر دلیل برای خواستنت دارم، که گر تاریکی، سراسر جهان را بپوشاند، یکی از آنها برای پیدا کردنت، کافیست
عاشق مست، چیزی نمی فهمد، شاید نداند چه می گوید، شاید نتواند عواطفش را در قالب جملاتی زیبا به معشوقه اش تقدیم کند، تا زمانی که خمار مانده، آن چنان که شایسته ی دلبر باید دانست... اما هر آنچه از زبانش برآید، از دل سرچشمه میگیرد، تو نیز بدان، که من در نوشتن این،همان مست خراباتم، که مجنون نیز هست، لیکن همه را مینویسم که بگویم دوستت دارم، چراهایش زیاد است و کاش تواناییش را داشتم که هر آنچه را در وجود دارم، روی کاغذ بیاورم، ولی از آماتوری عاشق، نباید بیش از این انتظار داشت، که من هر چقدر هم از عشق تو مست گشته باشم، باز هم آنقدر شاعر یا نویسنده ای حرفه ای نیستم که تمامش را روی کاغذ پیاده کنم و اجازه بدهم قلم، افکارم را چون لشکری به رژه ی چشمانت روی ورق مشغول سازد...همین را از من پذیرا باش، که تک تک کلمات و عناصرش میخواهد فریاد بکشد: دوستت دارم...
دوستت دارم
شروع آن خاطرات...ما را در سایت شروع آن خاطرات دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 39