و در نهایت...

خرید بک لینک
و در نهایت، این وبلاگ، چیزی نبود جز نشانه ای از دورانی که ثابت میکنه یه سری جاها زیادی صبورم... یا زیادی سعی بر نگفتن یه سری چیزا دارم

شاید اینجا خط پایان باشه. ولی خیلی هم قصد ندارم رویه رو تغییر بدم. گرچه ممکنه توهین هم شنیده باشم و علی رغم داشتن خیلی چیزها برای گفتن، سکوت رو ترجیح داده باشم، چرا که یه حرف نزده رو همیشه میشه زد ولی حرف زده رو نمیشه پس گرفت... و اینکه آدم زمانی که دهان وا میکنه، شعورش رو نشون میده و علی الخصوص اینکه این شعور و احساس واقعی نسبت به طرف، هنگام عصبانیت هستش که نمود پیدا میکنه... به هر حال، خوشحالم که عصبانیت بقیه باعث میشه واقعیت درونشون رو ببینم و خوشحالم که اونقدر صبور بودم که تموم حرفام رو نزنم، حرفایی که بعد از سپری شدن زمان، میبینی که اثری روی نتیجه نداره و همون بهتر که گفته نشده... وقتی معادله داره دو سر بازنده پیدا میکنه، میتونی حداقل بازنده ی بد نباشی، حداقل خیلی از گزینه های روی میز، من جمله تحقیر و خود بزرگ بینی یا توهین یا تهدید یا بدتر کردن شرایط رو انتخاب نکنی، و باخت رو گردن این و اون نندازی و قبول کنی که یه سری جاها بهتره ببازی، خوب هم ببازی، تا اینکه دیگه اجازه بدی بیشتر از این خردت کنن! یا اینکه بخوای با توجیه خودت یا دیگری، حتی با عوض کردن واقعیت، خودت رو مبرا و دیگری رو کلا خطاکار فرض کنی. حتی اگه چند سرمایه ی چند سال از بهترین سال های جوانیت پشت قضیه باشه، چون میتونه چند سال تبدیل به ده سال هم بشه!

.

به هر حال، من اشتباه میکردم، همه ی داستان هم فداکاری و صبوری و روحیه ی بیش از حد و انرژی مثبت فرستادن و بدین شکل عبور از مشکلات نیست. یک سری راه ها رو ابدا باید نرفت، خصوصا وقتی از همون اول نشونه هایی میبینی که چیزی که از خودت هزینه میکنی، خیلی بیشتر از اونیه که دیده میشه یا وظیفه ت هست!

از همه بدتر، چیزی که به دروغ آغشته میشه، دیگه مرگش رسیده...

علی رغم تموم اینها، از چیزی پشیمون نیستم، حس بدی نسبت به کسی ندارم، نه تنفر و نه هیچ چیز دیگه ای! ولی قطعا درس های بزرگی اینجا نهفته ست... اینکه چرا باید اساسا به بقیه اونقدر فرصت بدیم که توهین و تحقیر رو حق خودشون بدونن، علی الخصوص که جواب حرفها هم پیشت باشه. اصولا چرا کار باید به اونجا بکشه؟!! و خصوصا اینکه لازم نیست زیادی خوب باشی، یا کاملا خودتو فدا کنی، چون اگه قرار باشه قدرتو بدونن و کارهاتو بفهمن، با یه نشانه ی کوچک هم کارهات فهمیده میشه و قدرت رو میدونن، اگه هم قرار بر این نباشه، خودت رو هم فدا کنی، باز آخر سر، یه چیزی بدهکاری...

فقط تعجبم از اینه که باز یکی در آخر کار، از من ساده ی بی غل و غش، بترسه و بخواد به تهدید و دروغ متوسل بشه. در حالی که من یه بازنده ی بد نیستم. من یه چیزی رو فقط زمانی نگه میدارم، که آلوده به التماس نباشه، که هنوز صد در صد برای خودم باشه، اگه نشد، کسی نیستم که قواعد بازی رو به هم بزنم یا بخوام یارکشی کنم یا اینکه از نقاط ضعف طرف استفاده کنم. شاید یه جاهایی احمق یا ساده بودم ولی نامرد نیستم...

حرفها زیادن و میشه شبانه روز از حرفها نوشت ولی کافیه، همینا هم زیادی بودن. چون داده ها و نتایج واضحن...

خط ویژه...

خط پایان!

شروع آن خاطرات...

ما را در سایت شروع آن خاطرات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: پنجشنبه 8 شهريور 1397 ساعت: 2:01

صفحه بندی