ولی یاد گرفتم که ازش لذت ببرم، بالاخره همون چیزیه که میخواستم و بهش علاقه دارم. حتی دیگه از نمره ها ناراحت نمیشم وقتی مطمینم بالای نوزده میگیرم و استاد، نمره ای بالای چهارده یا پانزده نمیده، یاد گرفتم خودم که درسو یاد گرفتم و مطمئن شدم تو آینده به دردم میخوره، دیگه نمره رو بذارم به حساب معلوم شدن شخصیت استاد! به جاش از مطالب و کلاسها لذت ببرم...
وقتی آدمای بی هدف رو میبینم، مغزم میترکه. واسم قابل هضم نیس. جامعه مون خیلی چیزا کم داره، تو خیلی چیزا مشکل داره، هیچ کس هم سرشو بالا نمیگیره تا ببینه. یعنی دیدنش راحته ها، فقط نباید جلوی چشم وفکرتو بگیری، که البته خیلی خوب به این مردم یاد دادن همچین کاری کنند و تو زندگی غافل بمونن، حالا با استافاده از تلویزیون، تلگرام، برجام(قراردادی که اگه مبنا بر عقب نشینی بود، چرا شش سال اومدیم جلو که سی سال عقب بیفتیم؟ و ...) و خیلی چیزای دیگه! و یه حالتی شده که اگه حق خودشونو بهشون بدن، احساس میکنن بهشون لطف کردن و اگه هم ندن که طبیعیه دیگه... هر کسی سرش تو کار خودشه، البته اشکال نداره، خیلی هم خوبه که هر کسی حواسش به زندگی خودش باشه ولی باز هم داریم توی بیخیالی افراط میکنیم...
من میشناسمت شیبا، الآن اگه بشنوی، لابد میگی خب، به تو چه؟
نمشه فک نکنم. اصن هدف زندگی، مگه چیه؟ چیزی غیر از اینه که یه جهان بهتر رو تحویل بدیم؟
البته مهم هم نیست و حرف تو هم تا حدی درسته.(البته تا حدی)... بالاخره حال و روز هر قوم، به خودش بستگی داره. من هم تموم فکر و ذکرم نشده درس و این ملت! ملت که چ عرض کنم، املت!!! من که خودم یاد گرفتم که چ جوری، حین دنبال کردن هدف، از زندگیم لذت ببرم. بالاخره اینا یه وجه از زندگیه. وجه دیگه ش تویی، و ایشالا اون بچه هایی که تو مادرشونی! و اون همه زیبایی دنیا، خونواده، صدای رودخونه و آبشار توی سکوت، صدای گنجشک اول صبح، دراز کشیدن روی برف و خوردن بستنی کیم!،یه سجده ی با آرامش واسه منبع خوبی ها، یه فنجان چای داغ از دست تو و با تو، خش خش برگهای پاییزی، بو کشیدن موی تو یا روسری ای که قبلا سرت بوده، یه لیوان آب پرتقال توی تابستون و ... و ... و .... و ... ...
اصن زندگی همین لحظه هاست. اگه بدون دیدن اینا، بری دنبال هدفهای بزرگ، یه جا کم میاری. خیلی هم کم میاری. اصن کفران نعمت کردی. زندگی اونجوری که میگن زندان نیست( و من حرم زینه الله التی اخرج ...)
زندگی رو خوب یادنگرفته بودم قبل از این. بابام خیلی وقت بود با حرفاش میخواست همینا رو بهم یاد بده و من چشمهامو بسته بودم، حالا که خودم بهش رسیدم، منظورشو درک میکنم. خوبه آدم هدف داشته باشه، چ بهتر که هدف های والا داشته باشه ولی نباید تا رسیدن به اون هدفها از زندگی لذت نبره، قرار نیس به خاطر اونا زندگیشو تعطیل کنه، خوشیهاشو تعطیل کنه. زندگی چیزی غیر از این ثانیه ها نیس! فقط به قول اسلام: نه افراط و نه تفریط...
به قول بابام، زندگی یعنی حل مشکلات... البته یه موقعی، بد برداشت کرده بودم، الآن میفهمم که همون مشکلات هم زندگی هستن و باید یاد بگیری هم از حل کردنشون و هم از مسیر حل کردنشون، لذت ببری، چون همیشه هم یکی پس از دیگری میان، خوبه دیگه! همون چالش که اونروز میگفتم!
من خوبم، امیدوارم فکرکنکور،حال تورو نگرفته باشه و تو هم خوب باشی!
شکیبا، بیا به سوی مقصد حرکت کنیم ولی فکر به مقصد، لذت مسیر رو ازمون نگیره. بدون مسیر، مقصد معنایی نداره...
امضا: Rami2673
شروع آن خاطرات...ما را در سایت شروع آن خاطرات دنبال میکنید
برچسب: حالا کنارتم همیشه بهترم, نویسنده: بازدید: 42